«هیچ»
این روزها نمیدانم چرا مدام چشمان مرا گم می کنی. نمیدانم چرا گربۀ همسایه را که می بینی مرا فراموش می کنی و چرا وقتی در آئینه نگاه می کنی دنیا می شود چهار گوشی که تنها برای تو جا هست. حالا که خود را اسیر تو کرده ام بیش از هر زمان دیگری رهائیم را فراموش می کنم و برای ثبت توهّمی دیگر در تاریخ زندگیم، نشستن در این قفس را که همیشه هم راهی به بیرون داشته را انتظار نامیده ام ، اگرچه پوچ . آدم هائی همچون من هستند که هیچ را معنا می بخشند... آنقدر شرمسار هستم که باز در سردرگمی ام بجای خدا به انزوای خود در قفس تو پناه برده ام. انگار دری هستم که بسته شده ام و روحی که جسم مرده اش را نظاره می کند و هی لعنت می فرستد به خودش و به آن انتظار هیچ و پوچ آخر که دیر می رسد... از تو می گفتم ولی نمیدانم چرا باز از خودم گفتم ... می گفتم که هر روز این راه را طی می کنی و هر روز هم مرا له می کنی... میدانم که دوباره چیزی دیده ای که مرا نمی بینی... کاش این سقوط را باور بکنم و من هم کسی را ببینم که تو به چشمم نیائی...

