آخرین ها

«هیچ»

این روزها نمیدانم چرا مدام چشمان مرا گم می کنی. نمیدانم چرا گربۀ همسایه را که می بینی مرا فراموش می کنی و چرا وقتی در آئینه نگاه می کنی دنیا می شود چهار گوشی که تنها برای تو جا هست. حالا که خود را اسیر تو کرده ام بیش از هر زمان دیگری  رهائیم را فراموش می کنم و برای ثبت توهّمی دیگر در تاریخ زندگیم، نشستن در این قفس  را که همیشه هم راهی به بیرون داشته  را انتظار نامیده ام ، اگرچه پوچ . آدم هائی همچون من هستند که هیچ  را معنا می بخشند... آنقدر شرمسار هستم که باز در سردرگمی ام  بجای خدا به انزوای خود در قفس تو پناه برده ام. انگار دری هستم که بسته شده ام و  روحی که جسم مرده اش را نظاره می کند و هی لعنت می فرستد به خودش و به آن انتظار هیچ و پوچ آخر که دیر می رسد... از تو می گفتم ولی نمیدانم چرا باز از خودم گفتم ... می گفتم که هر روز این راه را طی می کنی و هر روز هم مرا  له می کنی... میدانم که دوباره چیزی دیده ای که مرا نمی بینی... کاش این سقوط را باور بکنم و من هم کسی را ببینم که تو به چشمم نیائی...

۱۳٩٢/٢/٢٩٩:٢٤ ‎ب.ظبه قلم: aria ™            نظرات ()
راه دشوار

 اگر روحم نمرده باشد...

 

زمان را چنان سپری می کنم که به تاثیری کارا و ستودنی منتهی شود. آفریدگار و پروردگارم را بیشتر دوست خواهم داشت و برایش پذیرفتنی می شوم، نه از آن جهت که بنده ام ، برای خاطر سپاسگزاریم از آرامشی که نصیبم می کند. باور می کنم تلاش من در سایة شعوری دور اندیش برای تبدیل آرزوهایم به حقیقتی که حقّ من است، نتیجه بخش است. با این باور، بیش از حدّ نیازمند ماندن به نیازهای حیات پیکر مادی بی معنی خواهد بود. زمان و گذر منطقی اش را می پذیرم. هر آنچه که خواسته باشم و حقّ من باشد، بسوی من خواهد آمد. نیازی به چپاول نیست. نیازی به یافتن و برنگرداندن چیزی که از آن من نیست، نخواهد بود. از اعتباری که خدا نصیبت من کرده است برای هر نیازمندی که گرفتار شده است و پروردگار امید افق روشنتری را در دلش زنده کرده است، دریغ نمی کنم. فراموش نمی کنم مصلحت من در این دنیا در علم ، ثروت و سلامتی در سایة معنویّتی انسانی است. برای یافتن هر سه باید زمان را درست سپری کنم. زمان اگر آلوده شود شسته نخواهد شد پس به پاک ماندنش بیش از آن باید بیاندیشم تا به پاک کردنش. فراموش نمی کنم بدون دلیل در دنیائی که جهت های معکوس در آن فراوان شده اند، نه قهر کنم و نه مهر بورزم. به انجام و سرانجام کردار و گفتار و پندارم قبل از آغاز ایمان بیاورم. تلاش نکنم از محدودیّت محرومیّت بسازم. محدودیّتی را که سرشار از مصلحت هست پذیرا باشم و برای راندن آن دیگری در سایة ارزشها منتطر فرصت طلائی بمانم و در نهایت ، زمان  را چنان طی کنم تا بر این آگاهی برسم که در زنجیرة حیات طبیعت، ذره ای بسیار ناچیز هستم که در همراهی سایر ذره ها موثر واقع می شوم. باید بر این ذره ها احترام بگذارم و از خویشتن کمترشان نبینم و تاثیر بجای خود را در جهان قدر بدانم و باور کنم اگر لحظه های حضور موثّرم را نادیده بگیرم بیش  از هر چیز و هر کسی رنجور خواهم  بود. فراموش نمی کنم، می شود با درایت ایده آل مانع از پیش آمد بحران شد امّا اگر رخ داد در جائی دورتر بنشینم و سکوت کنم و با چشمانی بسته بیاندیشم تا در آن لحظه، برای عبور از بحران ، درسترین منش را بیابم. برای دشمنی کردن، باید بسیار صبور باشم، آنقدر که دشمنم را بیش از همیشه، بشناسم  تا اگر لایق گذشتم نبود در آسیبش تردید نکنم.

۱۳٩٢/۱/۱٥۸:٤۱ ‎ب.ظبه قلم: aria ™            نظرات ()
نابخشوده

خیال باطل

به خیالم یک قدم که نزدیکتر شوم به تو، به خدایت نزدیکترم امّا  می رسم به تحجّری پنهان در تو که بوعلی را کافر نامید. می رسم  به تحجّری که تو و عقده ها را به هم تحمیل میکند و قلبت را فریب میدهد و جسمت را عاشق می کند... به خیالم یک قدم  دیگر که بر دارم می رسم به  آنجا که بشود سر بر آستان واژهای آسمانیت بگذارم و از تمام لحظه های سرگردان، یک لحظۀ خیلی خیلی کوچک سهم من بشود و من بدون ترس از تیزی تیغ واژه های جاهل، رها از هر آنچه بر من روا شده  بخوابم و از رنجهای انسانی بی خبر باشم. امّا وقتی به گمراهی تو  می رسم گرگی در من بیدار می شود که مجاز می شود به روح جسم تو تجاوز کند...

وقتی که خدا در درون تو نیست و دل به یاوه های شیطان سپرده ای...  شعور دنیای من منتهی می شود به اینکه؛ تو می توانی باشی تا من بیاد داشته باشم که هر کس با حال و هوای تو به خدایش خیانت می کند.کاش از قلب هیچکس چیزی به نام تو نشود تا وقتی خداوند به قلبت باز نگشته باشد...7/1/91

۱۳٩٢/۱/٧٩:٢۸ ‎ب.ظبه قلم: aria ™            نظرات ()
آفریدگارم

سلام  بر آفریدگارم ...

کجائی...!؟ نکند فراموشت شده که پروردگار هم بوده ای!؟. 

با من نیستی و من هر روز فریب می خورم از نیمۀ تاریک واژه هائی که همیشه نیمۀ روشنشان را دیده ام. با من نیستی و من ناامیدم و تمام فرداها را  کم آورده ام.حتّا در دامهای بدونه دانه می افتم. با من نیستی و من در تفسیر آتش  عمق چشمان دیگران عاجز مانده ام و هر روز گم می شوم در تو در توی دیگرانی که دروغ اندازهاشان را دیر می فهمم. با من نیستی و من خسته می شوم از پرانتزهائی که باز میکنم و به دعا می نشینم و بعد می بندم و می بینم هنوز تهی هستند. با من نیستی و من پس مانده های احساس دیگری را می خورم و واژه های مانده از رابطه هائی را می شنوم که ربطی به هم نداشته اند.با من نیستی و من تمام روزها را هم با لامپ های آویزان سر می کنم و از تمام تاریکی ها که خورشید به چهره دارند می ترسم.تو که با من نباشی با همه تنها می شوم ...فریاد کم می آورم و احساسم به یغما میرود و تمام دنیای من بوی کهنگی می گیرد ...

اگر مانده بودی نیمه های تاریک هم روشن بود و من می توانستم تمام فردا ها نور برداشت کنم. دانه با دام همدست نمی شد و خوبترها رهاتر بودند...یادش به خیر... آنوقت هائی را که هنوز پروردگارم مانده بودی  و می گفتی  عاشق شو و نترس که در سرزمین عشق، پیام آور عاشقانه های من دلهای عاشق هستند.15/12/91 

«گفته باشم تا ترا در چشمان کسی نبینم عاشق نمی شوم»

۱۳٩۱/۱٢/۱٥٦:٥٧ ‎ب.ظبه قلم: aria ™            نظرات ()
متّهم

متّهم شده ام به...

حالا، اینجا، شاد که می شوم زوزه می کشم و زوزه که می کشم شاد می شوم... آهای دوستان لعنتی من ، شاید ندانید برای من که شادکامی آرزو میکنید تمام بچه های لبخند ندیده به گریه می افتند و  گرگهای اخته در به در می شوند. شاید ندانید اینجا هیچ کس آشنائی را پیدا نمی کند که یادش باشد سلام سلامتی می آورد ... ما با خود غریبه ایم تا چه رسد با دیگران ...

دیروز در یک قدمی حقیقت متهم شدم به پیوند با خدا. در یک قدمی خدا متهم شدم به دل سپردن به کلام خدا و متهم شدم به شعور ،به احساس انسانی ، به اینکه دیر شده و من هنوز گوسفند نشده ام...  یگانه آفریدگار من می بالد به پرورده اش که علم را می یابد حتّا در آنسوی دیوارهای چین. و من دیروز به راه افتادم که بیاموزم درمان دردهائی که هنوز درد مانده اند. امّا متهم شدم به  آنچه که هنوز نمی دانم .شاید گمان کرده اند که در فرداهای پوچ ،در تنگنای گریزگاه روح از جسم به خویش و خویشتنشان دشنام خواهم داد.!!!..من نمی دانم...!!!

 افسوس...اگر خدا در دل هاشان مانده بود از دست های من نمی گرفتند آنچه را که خدا به من بخشیده بود... و گویا سرنوشت ماست که هر روز متّهمتر شویم بدون آنکه بدانیم چرا... 24/11/91

۱۳٩۱/۱۱/٢٤۱٠:٥۳ ‎ب.ظبه قلم: aria ™            نظرات ()
دنیای سیاه

دنیای سیاه من

کاش از دیگران یک نفر، فقط یک نفر پیدا میشد که مرا دوست میداشت نه خود را در من ..تا مرا هم این حس انباشته نمی کشت. اما  با آنهمه که گذرگاهشان من بودم این یکی پیدا نشد تا در آن چشم به راهی، من نابینا شدم... حالا دیگر تردیدی نمانده آنها  که در خود خواهی آمیخته به گمراهیشان گیر افتاده اند و بصیرت چشمانشان  را با دست های خود  کور کرده اند  هنوز هم نمی فهمند با این چشمان کور نادیده ها را نمی توان عاشق شد که عاشقانه ها در ژرفای اندیشه های مهربان ومعنویست. برای همین است که هرجا باشند جز خود را نمی بینند و تمام داشته هایشان از خود خیلی کوچک و تنهایشان فراتر نمی رود...

مصطرب می شوم  از اینکه من باشم و دنیا هم ، اما من چشم دیدنش را نداشته باشم. برای من دنیا از اینجا به بعد سیاه می شود و حالا احساس میکنم من در آغاز این راهم. راهی که در انتظار نافرجام من ساخته شد و من در ابتدای بیهوده پیمودنش،بعد از آنکه تمام  تعصّب و تعهّد من به پای خود خواهی دیگران و حتّا خودم  ریخته شد. حالا برای من چه فرقی دارد امروز و فردا وقتی که هر لحظه ای که من در آن باشم سرانجام من است.

۱۳٩۱/۱٠/۱۱٧:۳٧ ‎ب.ظبه قلم: aria ™            نظرات ()
بخت سیاه

ظهور

از من معلول انتظاری نمی رود... من شرمگین می شوم و تو رنجیده وقتی که حتّا خواهشت کارگر نمی شود... نمیدانم آنروزها چرا  دست هایم را به کبوتری بخشیدم که بال هایش را عاشقش چیده بود... نمیدانم دلخوش به چه بودم که حلال کردم زائر پیاده ای را که پاهایم را دزدیده بود... آنروزها داروغه شهر گفت، زبان منصور در دهان توست و زبانم را برید. نتوانستم بگویم که من لال بدنیا آمده ام

 «خدای شعور هم که باشی بی دست و پا و زبان حتّا یک واژه بیهوده هم نمی شوی» 

از من معلول انتظاری نمی رود امّا چشمانم را بر باد نداده ام تا چشم انتظار تو باشم. همچون فانوسی بر پرتگاه سهمگین این اقیانوس ناآرام، مانده ام... تا بیائی... تا بیابی... تا بشکنی سکوت سنگینم را. برای خاطر این امید درد آلود، تا هزار سال بعد هم با جورها می سازم . می میرم و باز زنده می شوم . فریاد هایم را برای تو اندوخته ام. برای تو که هنوز نمیدانی با خاک خویشاوندی و نیامده ایمان من بوده ای ...

۱۳٩۱/٧/٦۱۱:٢٩ ‎ق.ظبه قلم: aria ™            نظرات ()
روا نبود...

به عشق می ماند امّا:

از روزی که فهمیدم برای دردهای روان من درمانی نیست گوشۀ تاریکی را ساخته ام تا هر وقت که زخمی می شوم در آن پنهان شوم. یا وقتی که بخواهم برای خدا گریه یا گله کنم. میدانم خواهانش که باشی خواهانت می شود و قدم به قدمت می آید. حیف آنجا در این همدلی با خدا، تاریکی که کورم می کند دردها را عمیقتر حس میکنم تا  خدا را.

در این روزهای تاریکی و تنهائی،  دردی که رهبرم شده است  کج اندیشه های هم روحم است که مرا هر دم به کنج تاریکم می رساند. درد فهمیدن آنکه مرا  تنها در لحظه های بی کسی عاشق می شود  و جز آن لحظه های کوتاه، انگار شراره های کلام رها شده از مرداب دلش را به جان دشمنی چون من می ریزد و حال روح مرا به هم می زند. زهری می شود به کام جان خسته از دوست داشتن من که تنها در تاریکی می توانم به عمق این درد پی ببرم. بدون آنکه بدانم چرا ؟!. حالا حال من مثال حال آن هم دردیست که گفته است :

پروانۀ من در دام عنکبوتی گرفتار است که نه می تواند پرواز کند و نه می تواند بمیرد

۱۳٩۱/٦/٢۳۱٢:۱٤ ‎ق.ظبه قلم: aria ™            نظرات ()